؟؟؟؟
در این دنیا تک و تنها ماندم
چو آهی بر لبها ماندم
نمی دانم از داغ فراغت
چه جایی من بر آسایم عزیزم!!![]()
تمام نوشته های این وبلاگ را به او که با عشقش به زندگی رسیدم تقدیم می دارم.
در این دنیا تک و تنها ماندم
چو آهی بر لبها ماندم
نمی دانم از داغ فراغت
چه جایی من بر آسایم عزیزم!!![]()
|
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است
اگر مرا بسیار دوست بداری
شاید حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
واگر عشق تو اندک ،اما صادقانه باشد
من راضی ام
دوستی پایداراز هر چیزی بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته با ش
این وزن آواز من است
بگو تا زمانی که زنده ای،دوستم داری!
ومن تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم
| |
عشق حقیقی هیچ گاه یکنواخت و آرام پیش نمی رود.
وقتی تو هستی تمامی جهان با تو است، و وقتی تو نیستی فقط درماندگی و غم با من است.
شب خوش ای دوست زیبای من، عشق تو همیشه پایدار خواهد بود، تا پایان زندگی زیبایت.
هیچ نشانه ای از عشق لطیف تر از این بوسه ی مهربانانه نبوده است.
اگر نوای موسیقی عشق را سیراب می کند؛ پس بنواز.
به همه عشق بورز، به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن.
عشق آرام بخش است، بسان آفتاب پس از آفتاب.
عشقم را در برابر عشق تو و دستم را در دست تو می نهم.
جویبار آرام عشق همیشه با طراوت و تازه می ماند.
عشق آتشین داشته باش به او که باید تا مدت ها از او دور باشی.
آه، تا چه حد این بهار عشق به زیبایی گریزنده ی یک روز فروردین شباهت دارد.
آه، ای روح عشق، چه چابک و با طراوتی!
ای زیبا، عشق من به تو و رای اندیشه هاست.
به همه عشق بورز، به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن.
این همان جذبه و شور عشق است.
تمامی آنچه در او دیدم پاک و زیبا بود.
بر گونه ی تو این بوسه ی پر حرارت را می نهم، چونان مهری از پایداری عشقم.
آنان که عشق خود را آشکار نکنند. معشوق نخواهند بود.
آن هنگام که تو از من جدا می شوی غم در وجودم خانه می کند و شادی مرا ترک می گوید.
عشقی که آن را می یابیم خوب است ولی آن عشقی که خود بیاید بهتر است.
تو این دنیای خیالم هم به من رحم نکردی
اینجا هم باید تنها بمونم؟
![]()
![]()
![]()
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به آرزوهای مهال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بنام رد پاهای او در نیمه شب بر خاک کوچه های کوفه
آقای من
مولای من
یتیمم
میگن بابایی یتیمایی
قربون مهربونیت بشم آقا
منم یتیمم
برام پدری کن
میدونم خیلی بدم
اما آقا باباها بچه هاشون و می بخشن
مخصوصاً که بچه دختر باشه
بابایی دستم و بگیر
یا علی...
سلام
سلام خدای خوبم
نمی دونی چقدر دلم واسه اون موقع ها تنگ شده
اون موقع ها که چقدر باهات حرف میزدم
خدای گلم
قدرت حرف زدن و هم ازم گرفتی
مهربونم ،جز تو پناهی ندارم
خدا جونم
می دونم صدام و می شنوی
الهی
می گن اگه به خداییت قسمت بدیم جواب آدم و می دی
می گن رد خور نداره
می دونم ارزشی ندارم
می دونم اینقدر رو سیاهم
اما خدای من
من دل خوش کردم به کرم تو
خدای من
با امید به مهر تو اومدم در خونت و زدم
خداجون تو رو به فرق شکافته ی علی(ع)
تو رو به خدایی خودت جوابم و بده
به امید لطف تو.
از همه التماس دعا دارم.
در پرتو نگاه اشنايمان در حريم يارآرميده
و در گستره بي انتهايي آدم آدميت را نشانه گرفته
و پاك باختگان حرم امن انسان در رستاخيز انسانيت
مي روند تا هويت را تجديد پيمان كنند و وضو با نفس سحر بگيرند
بر سجاده ايمان تكيه زده روح را در زلال افرينش بار ديگر قدسي كنند
عمری است که به راه غمت رو نهاده ایم
روی و ریای خلق به یکسو نهاده ایم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ایم
هم دل بر آن دو سنبل هند و نهاده ایم
طاق و رواق مدرسه و قیل ئ قال علم
در راه جام و ساقی مه رو نهاده ایم
ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته ایم
ما تخت سلطنت نه به باز و نهاده ایم
در گوشه ی امید چو نظارگان ماه
چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ایم
تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز
بنیاد بر کرشمه ی جادو نهاده ایم
بی ناز نرگسش سر سودایی از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ایم
گفتی که حافظ دل سرگشته ات کجاست
در حلقه های آن خم گیسو نهاده ایم.
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس می نماید همچو گل
ور بگویم باز پوشان باز پوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت می خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
گر چه شمعش پیش میرم بر غمم خندد چو صبح
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
گرچو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایت های شیرین باز می ماند ز من
دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید
کاو به چیزی مختصر چون باز می ماند ز من
ختم کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند ز من.
سینه ام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
هر که زنجیر سر زلف پری رویی دید
دل سود از ده اش بر من دیوانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه ی زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و پیمانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر بدرآورد و بشکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت.
سیر نمی شوم ز تو ای مه جان فزای من
جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من
با ستم و جفا خوشم گرچه درون آتشم
چونکه تو سایه افکنی بر سرم ای همان من
در شکنید کوزه را پاره کنید مشک را
جانب بحر می روم پاک کنید راه من
آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام
یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من
چند بزارد این دلم وای دلم خراب دل
چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من
آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من
خرمن من اگر بشد غم نخورم چه غم خورم
صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من
سیر نمی شوم ز تو نیست جز این گناه من
سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من.
مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسیر و ناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر
دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
بر این دل هم نشان بگذار بگذر
دو چشمی را که مفتون رخت بود
کنون گوهرفشان بگذار و بگذر
در افتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذار و بگذر
مرا با سوز جان بگذار و بگذر
وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ؛ ديواراي اتاق پر از قاب عكس ميشه،
ولي هميشه دلت واسه كسي تنگ ميشه
كه نميتووني عكسشو به ديوار بزني ![]()
![]()
![]()
بردی از یادم
دادی بر بادم
با یادت شادم
دل به تو دادم
در دام افتادم
از غم آزادم
دل به تو دادم
فتادم به غم،
ای گل بر اشک خونینم مخند .
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پیمان،که از آن لب خندان بشنیدم و هرگز خبری
نشد از آن.
کی آیی به برم، ای شمع سحرم
در بزمت نفسی
بنشین تاج سرم
تا از جان گذرم
پا به سرم نه
جان به تنم ده
چون به سر آمد عمر بی ثمرم
نشسته بر دل غبار غم
زان که من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم
امید اهل وفا تویی
آفت جان ما تویی
رفته راه خطا تویی.
بردی از یادم
دادی بر بادم
با یادت شادم
دل به تو دادم
در دام افتادم
از غم آزادم
دل به تو دادم
فتادم به غم،
ای گل بر اشک خونینم مخند .
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز.
مبر تو ز یادم
به یاد تو شادم
ز گوشه ی بامت پریده منم
چو گریه ی مستان،به ناله ی پنهان،ز شمع ندامت چکیده منم
شکسته و نالان،چو درد غریبان،چو خار بیابان،تو خارم مکن
به قهر عزیزان، به سوز زمستان،اسیر غم روزگارم مکن
دشت جگر سوز چشم ترم،
یه بوته ی خشکم که بی ثمرم
به ظلمت غم پا نهاده منم
دشت جگر سوز چشم ترم ،
یه بوته ی خشکم که بی ثمرم
به ظلمت غم پا نهاده منم.
تویی نفس من در این دم آخر چگونه شود از تو دل بکنم
از این قفس غم نفس نفس آیم به سوی تو و بال و پر بزنم
گر بیایی و پرسی ز لاله و دشت خاک من به تو گوید گذشته گذشت
گذشته گذشت.
دلی که شکسته تو سینه ی تنگ
برای تو بوده نگاه قشنگ.
شکسته و نالان،چو درد غریبان،چو خار بیابان،تو خارم مکن
به قهر عزیزان، به سوز زمستان،اسیر غم روزگارم مکن
مبر تو ز یادم
به یاد تو شادم
ز گوشه ی بامت پریده منم
چو گریه ی مستان،به ناله ی پنهان،ز شمع ندامت چکیده منم.
بیا که گل جوانه کرده
دلم پر از ترانه کرده
بخوان که محنت زمانه
دل مرا نشانه کرده
بخوان که خاطرم هوای سرود عاشقانه کرده
بزن چو باد نو بهاری
سری به آشیانه ی ما
که سر کشد به چرخ گردون
سرود جاودانه ی ما
که سر کشد به چرخ گردون
سرود جاودانه ی ما
بیا که در دلم بسی قصه ی ناشنوده دارم
بیا که چون غنچه به کف سبوی نا گشوده دارم
بخوان ترانه ای نو
حدیث تازه سر کن
دهان بلبلان را به نغمه پر شکن کن
بیا بخوان ترانه ای به گوش جانم
یا ببر به عالم فرشتگانم
بیا بخوان ترانه ای به گوش جانم
بیا ببر به عالم فرشتگانم
بیا که در دلم بسی قصه ی ناشنوده دارم
بیا که چون غنچه به کف سبوی ناگشوده دارم
بخوان ترانه ای نو
حدیث تازه سر کن
دهان بلبلان را
به نغمه پر شکر کن
بیا بخوان ترانه ای به گوش جانم
بیا ببر به عالم فرشتگانم
بیا بخوان ترانه ای به گوش جانم
بیا ببر به عالم فرشتگانم
بی تو ای آرام جان
شعله دارم بر زبان
روز و شب سوزم ز داغ زندگی
تا بیفروزی چراغ زندگی
من جدا از کاروان
مانده ام از همرهان
بر سراب آرزو دل بسته ام
بر غبار بی کسی بنشسته ام
همچو برگی از خزان افتاده در راهم ،خدایا
با دلی افسرده در طوفانی از آهم،خدایا
کو مرا حالی که در هستی تو را خوانم، خدایا
کو مرا مستی که تا دستی برافشانم ،خدایا
چو مرغ شب تنها
به دامن شبها
برآورم آوا، غم جدایی را.
نوای شیرینم
صدای فرهادم
طنین مجنونم
ترانه ی لیلا.
نشسته ام به راه تو
مگر شبی باز آیی
فروغ جان خسته ام ،
شقایق صحرایی.
بیا بیا،
که ره برم به عالم شیدایی
مگر رها شوم
رها شوم
ز محنت تنهایی
بی تو ای آرام جان
شعله دارم بر زبان
روز و شب سوزم ز داغ زندگی
تا بیفروزی چراغ زندگی
من جدا از کاروان
مانده ام از همرهان
بر سراب آرزو دل بسته ام
بر غبار بی کسی بنشسته ام.
پر گشایم سوی تو
ای روی تو،خندان چو گلزار
ای بهشت آرزو، ای لاله رو، تابنده رخسار؛
ای نگاهت جرعه نوش بزم هستی،
ای صفایت پرده پوش شور و مستی،
پر گشایم سوی تو
ای روی تو خندان چو گلزار،
ای بهشت آرزو ،ای لاله رو، تابنده رخسار؛
ای نگاهت جرعه نوش بزم هستی،
ای صفایت پرده پوش شور و مستی،
به سوی تو آیم چو باد بهاران، ترانه سرا؛
برای تو خوانم چو بلبل عاشق به شور و نوا،
بهار امیدی ،امید و نویدی به دیده ی ما،
شکفته چو جانی چو جان جهانی ،کمال صفا.
بیا نظر کن به چمن ،به رقص گل ناز سمن
ببین به هر سو رخ گل شکفته در دشت و دمن،
خوشان که در چنین هوا
به روی ما ، چه در نهان، کند ز دست غم رها
جانش را.
کند ز دست غم رها جانش را.
در این بهار عاشقان شکفته رو، چو ارغوان،
ترانه های خوش بخوان،روح افزا.
ترانه های خوش بخوان ،روح افزا.
تو، ای فرشته خوی من
بهشت آرزوی من ،بگو کجایی؟
بگو کجایی؟
پر گشایم سوی تو، ای روی تو، خندان چو گلزار
ای بهشت آرزو ،ای لاله رو، تابنده رخسار؛
ای نگاهت جرعه نوش بزم هستی،
ای صفایت پرده پوش شور و مستی،
ای نگاهت جرعه نوش بزم هستی ،
ای صفایت پرده پوش شور و مستی.
جانان من چرا رفتی؟
چون جان از تن کجا رفتی؟
افتاده ام به بند غم
یارا یارا چرا رفتی؟
گل کن چو مهی در جان من
تا جلوه کنی بر بام من
تنها تنها سفر کردی
بی ما هرجا گذر کردی
دامن دامن سرشکم بین
در کام من شرر کردی
بازا و دمی خندان بنشین
خورشید منی تابان بنشین
من با جام چشمت پیمانه زدم پیمانه زدم
ای فتنه گرم
من در دام عشقت دیوانه شدم دیوانه شدم
شوریده سورم
چون لاله می سوزم
داغی پنهان دارم،در گلشن شب
با دل رازی دارم
سوزی سازی دارم،در دامن شب
شمعی خاموشم من
آتش بر دوشم من
در تاب و تبم
اشکی در خون دارم
آهی شب گون دارم
بنگر به شبم
بیا به بالینم
که جان شیرینم
حکایتی دارد حکایتی دارد
ز من مکن دوری
که رنج مهجوری
نهایتی دارد ،نهایتی دارد
بیا که مرغ جان به بزم مشتاقان پروانه ی توست
حدیث درد من،تمام شعر من،افسانه ی توست
جانان من چرا رفتی؟
چون جان از تن کجا رفتی؟
افتاده ام به بند غم
یارا یارا چرا رفتی؟
گل کن چو مهی در جان من
تا جلوه کنی بر بام من...
سلام
سلامی به گرمی آفتاب و به زلالی آب .سلامی به سبزی برگهای
گل.سلامی به سرخی تمام گلبرگهای خشک شده ی گل های اتاقم که به
امید دیدن دوباره تو هنوز نگهشان داشته ام.
ای عشق هر چه دارم از تو دارم
با تو تنها با تو هستم ای همیشه باور من
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()